به نام رب جلیل

 تلاشی برای رسیدن به شور و شعور

        حضور یک                   

و بوی فاطمه (س)
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤   کلمات کلیدی:

با نام حق

سلام

و باز هم بوی فاطمه (س) می آيد

بوی بی کسی و ناجوانمردی

نم نم باران بي کسي از ابرهاي غربت باريدن گرفته و توفان سهمگين خزان به سمت آشيانه اول مظلوم عالم شتاب مي گيرد.

 با تقدير چه مي شود کرد با دست هاي بسته شده

 با طناب رذالت مردم مدينه، علي (ع) نيز نمي تواند

 از نفوذ آتش داغ فاطمه (س) به خرمن خويش ممانعت کند.

 او فرزندان فاطمه (س) را در پناه خويش مي گيرد و

در آئينه چشم هايشان قصه سراسر غصه زندگي شان را نظاره می کند.

 آرام اشک مي ريزد.

 مي خواهد زبان بگشايد و با فاطمه (س) درد دل کند

اما مي هراسد که ضجه اي از دل دردانه پيامبر برخيزد

 و زمين و زمان را به هم بدوزد و شراره هاي اشک او آتش بر عالم اندازد

اما نه، براي درد دل با فاطمه همان يک نگاه کافي است.

و علي (ع) چه غريبانه با چشم هاي نافذش به فاطمه مي نگرد

 و با نگاه او درد دل مي کند:

فاطمه جان! اينک آغاز طلوع توست که جانت به غروب نشست و در پناه آن مي خواهي چشم بر مردمي ببندي که آرزوي خزانت را در دل مي پروراندند.

فاطمه جان! اندکي صبر کن؛ مگذار غم تنهايي و غربت، آتش بر قلب علي (ع)

اندازد مگر نه آن که در شب هاي بي کسي علي (ع) پا به پاي او کوبه کرامت

 خويش را بر درهاي جهالت مردم کوبيدي تا شايد صداي مردي از پس آن

 به حمايت از علي شنيده شود اما دريغ از يک مرد.

فاطمه! پرواز را از تو بايد آموخت تو که به عشق ولايت، شربت شهادت را جرعه جرعه سرکشيدي و اندک اندک آب شدي. حال چه فرقي مي کند

براي تو که دفاع تو را از علي (ع) به حساب دفاع از مرد زندگيت بگذارند و يا دفاع از مقام شامخ ولايت در برابر مردمي که پيمان هايشان سست تر از تار عنکبوت بود و خواسته هايشان سرشار از مطامع دنيوي. تو را درد جهالت مردمي کشت که روزگاري سرور زنانشان بودي و حال از جواب به سلام تو نيز مضايقه مي کنند.

اي آسمان سرشار از ابرهاي دلتنگي، اي بانوي آفتاب، آب و آتش را چه به تفاهم، که آب چشم تو هرگز با آتش قلبت جمع نمي شود و يقين همان آتش درونت بود

که همه وجودت را بلعيد و آن گاه شعله ور شد که مرد زندگيت را دست بسته در ميان مردمي ديدي که پوست سياست به دندان گرفته بودند و چوب حراج بر پيکر شرافت وجودي خويش مي کوبيدند و عجيب نيست که در ميان چنين قومي، التماس هاي مظلومانه ات نيز نتواند گره طناب مقدس مآبان را از دست هاي علي (ع) بگشايد.

اما روزگار غريبي است زماني که سلام فاطمه بي جواب مي ماند. غم و اندوه هجر رسول (ص) همسايه ديوار به ديوار دل فاطمه (س) مي شود. اي عصمت عظماي الهي!

 روزگار بي تو بودن يعني خاکستر شدن با آتش بي کسي و تنهايي؛ چرا که بعد از رفتنت غربت با علي (ع) قرابت خواهد نمود و هنگام عروج تو با هودجي از نور، علي (ع) نيز در خيمه بي کسي خويش به ياد روزهاي با فاطمه (س) بودن آرام آرام خواهد گريست. چرا که غروبت آيه هاي غربت علي (ع) است.

اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانیم که معنويت رشته هاي چادرت دست نياز مي آويزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه مي زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

يا زهرا  (س)