سید روح ا...

به نام رب جلیل

سلام

وسید روح ا...

 

آخر پنجم آبان است.

/ 2 نظر / 4 بازدید
کامیار صابری

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه: دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم بقیش توkhandevogerye.persianblog.ir بخونین

پسر خوب

بسم الله سلام اول عذر خواهی می کنم که مدتی نبودم راستش درگیر درس و کنکور و از اینجور چیزها بودم و دوم باز هم عذر خواهی می کنم واسه اینکه حتی یه پیام خشک و خالی راجع به اینکه دارم میرم نذاشتم خلاصه اینکه خیلی خیلی شرمنده ام ضمنا با معرفی دفتر مطالعات مبارزات اسلامی گیلان (رنگ ایمان) منتظر شما هستم يا حق